حوادث، وقایع، هجرت

اسارت امام عسکری

بس کن! از سر شب هرچه گفتی، هیچ نگفتم، منتظر شدم تا خسته شوی و زبان به دهان بگیری. زن، دستش را از زیر چانهاش
برداشت. چارقدش را روی سرش محکم کرد و پاهایش را به طرف دیوار دراز نمود. چگونه میتوانم حرفی را که چیزی جز حقّ
نیست، بر زبان نیاورم؟! مرد، دستهایش را زیر سرش قلّاب کرد و روی حصیر دراز کشید و پلکهایش را روی هم گذاشت … از
رسیده بود؛ متوکّل یکی « نحریر » زمانی که از قصر متوکّل بیرون آمده، تمام وقتش را صرف باغ وحش کرده بود. دستوری تازه به
از افراد زندانی را که با او دشمنی سرسختی داشت، به دست وی سپرده بود تا فردا او را میان حیوانات درّنده باغ وحش انداخته و
برای همیشه خیال خلیفه عبّاسی را راحت کند. وجود این زندانی، آرامش روحی متوکّل را به کلّی گرفته بود. با اتمام این کار،
پاداش هنگفتی انتظارش را میکشید. چشمانش را باز کرد. زن هنوز داشت حرف میزد. تو را به حقّ خدایی که میپرستیش!
ابومحمّد، مردی نیست که تو بخواهی از میان ببری. او، مرد شریفی است، از اولاد رسول اللّه است. شرم کن نحریر! از رسول اللّه
شرم کن؛ به خاطر پاداشی ناچیز، دین و ایمانت را نفروش. فردای قیامت، جواب رسول خدا را چه میدهی؟ بگذار متوکّل هر کاری
که میخواهد، بکند؛ تو کاری با او نداشته باش. آرامش را، از زندگیمان نگیر … حوصلهاش از حرفهای زن سر رفته بود، فریاد
بلندی زد: دستور، دستوره؛ من نمیتونم روی حرفای مافوقم حرفی بزنم! این اتّفاق باید بیفته. فردا هنگام طلوع آفتاب، باید ابومحمّد
را میان حیوانات درّنده بیاندازم؛ شاید هم سرنوشت مولایت چنین بوده باشد! شلیک خندهاش توی سر زن پیچید. به تندی از جا بلند
شد و جلوی شوهرش به زانو افتاد. بدنش لرزید و قطرات اشک بر گونههایش غلطید. تو چنین کاری را نخواهی کرد، تو با فرزند
رسول اللّه … هق هق گریه، اجازه صحبت به زن را نداد. مرد، گوشهای از لحاف پشمی را روی صورتش کشید: بگذار امشب را به
آسودگی بگذرانم؛ با حرفهای تو شاید فردا، خدا آسودگیم را از من بگیرد. بلند شو، بلند شو که دیگر حوصلهام را سر بردی. زن،
دستهایش را روی سرش گذاشت، احساس کرد تمامی تیرگیهای دنیا جلوی چشمانش تصویر گرفته، خواست بار دیگر التماس
بکند و چیزی بگوید؛ بغض، در گلویش ماند. از وقتی که شوهرش، امام حسن علیه السلام را به خانه آورده بود، از سر شب تمامی
لحظاتش به اشک و التماس سپری شده بود. دست روی زمین گذاشت و از جا بلند شد. قدمی از مرد دور نشده بود که صدای
خُرّوپفش را شنید. سر برگرداند و دوباره نگاهش کرد. احساس تنفّر، تمامی وجودش را فراگرفت. بغض، گلویش را میسوزاند.
چقدر دلش میخواست فریاد میکشید و بلند بلند میگریست! مجبور به آرام گریه کردن بود. بغضش را فرو خورد و بیصدا
گریست! هوای دم کرده و خفه آلود اتاق، کلافهاش کرده بود. بیرون آمد. به اتاقی که ابومحمّد حسن بن علی علیهماالسلام در آن
زندانی شده بود، نگاهی انداخت. حلقههای اشک، جلوی دیدگانش را گرفت. هرگز فکر نمیکرد روزی برسد که آقا و مولایش
در خانه او به عنوان یک زندانی حضور پیدا کند! قلبش بیتاب بر در و دیوار سینهاش میکوبید. پاورچین پاورچین قدم برداشت.
جلوی درب اتاقی که امام در آن حبس شده بود، ایستاد. صدای آرام و دل نوازی از درون اتاق به گوش میرسید. همانجا به دیوار
کاهگلی خانه تکیه داد و بر زمین نشست. نگاه به آسمان دوخت. سوز سردی در بدنش پیچید. لرزه به اندامش افتاد. احساس کرد
توجّه ستارهها همه به خانه اوست. نزدیکی خاصّ ی را به آسمان احساس میکرد. امام و مولایش چه زیبا راز و نیاز میکرد و
میگریست! دل زن لرزید. دلش میخواست در چوبی را بشکنه و جلوی پای مولایش زانو بزند. دستانش را روی صورتش
متوجّه آن نشود. درباره ابومحمّد بارها شنیده بود. همیشه از او به درستی « نحریر » گذاشت. شانههایش لرزید. آرام آرام گریه کرد تا
و نیکی یاد شده بود. زن، با خود میاندیشید: آیا ابومحمّد از فردایش خبر دارد؟ آیا میداند فردا چه سرنوشتی انتظارش را
میکشد؟ او در این سالها چشم انتظار روزی بود تا مردی را که دربارهاش به نیکویی، درستی و مهربانی یاد میکنند، زیارت کند.
هرگز فکرش را هم در سر نمیپروراند که آقا و سرورش ابو محمّد، روزی مهمانش شود؛ مهمانی که نه اجازه دیدارش را داشته
باشد و نه اجازه پذیرایی و دلجویی! سرش سنگین شده بود. از خودش هم بدش میآمد. شبِ طولانی و دردناکی برایش بود.
صدای ناله جیرجیرکی، سکوت شب را درهم شکست. ذهنش درگیر فکرهای عجیب و غریبی شده بود؛ درخانهاش چه اتّفاقی
داشت میافتاد؟ چرا آن همه اشک، تسلّایش نمیداد؟ بغضش لحظه به لحظه سنگینتر میشد. پروردگارا! این، چه امتحانی است؟
چگونه مولایم را از این راز مطّلع سازم؛ چگونه او را از این خانه نفرین شده فراری دهم؟ کمکم کن، به فریادم برس! کاش فردا، از
اگر حسن بن علی نفرینش میکرد، چه بلایی سرش » . راه نمیرسید؛ کاش آفتاب، هرگز طلوع نمیکرد! چیزی توی ذهنش جرقّه زد
صدای روحبخش دعا و نیایش، هنوز میآمد. برگشت به طرف اتاق. تند به سربالین مردش رفت: نحریر، نحریر! مرد، «!؟ میآمد
غرولندی کرد: هان، باز چی شده؟ بلند شو؛ بلند شو! چرا نمیگذاری بخوابم؟! زن، به گریه افتاد. نحریر! از خدا بترس، میدانی چه
کسی در خانه توست؟ میدانی اگر بلایی سر او بیاید، چه اتّفاقی میافتد؟! مرد، خمیازه بلندی کشید: برو بخواب زن! امشب دیوانه
شدهای؟ این حرفها چیست که میگویی! تازه اگه به گفته تو این شخص از بهترین بندگان است، خدا هرگز بهترین بندهاش را تنها
نمیگذارد، نیازی به نگرانی تو نیست. تازه برای من هم جالب است، میخواهم ببینم این آقا برای حیوانات درّنده من هم جذّابیتی
دارد یا نه؟ فردا وقتی بدن تکّه تکّهاش را زیر دندانهای حیوانات دیدم، به تو خواهم گفت که بنده عزیز کیست … بگذار فردا
معلوم میشود. زن بدون آنکه چیزی بگوید، به گوشه اتاق پناه برد. زانوها را در آغوش کشید و سرش را روی پاها گذاشت. شب
کمکم به انتها میرسید. خواب از چشمانش فراری شده بود. هوا داشت رو به روشنی میرفت … صدای دلنشین مناجات امام علیه
السلام همچنان به گوش میرسید. آفتاب از پس کوهها آرام آرام خودش را به بالای پشت بام میرساند. زن، لباس شوهرش را
گرفت: تو را به حقّ کسی که میپرستیش! از خدا بترس، روز قیامت چگونه پیش رسولخدا سربلند خواهی کرد؟ اگه ابومحمّد
نفرینت کند، … او مثل دیگران نیست؛ او مرد خداست! مرد، تکانی به همسرش داد و زن، نقش زمین شد. حرفهای ابلهانه نگو، باید
این اتّفاق بیفتد. او باید کشته شود، آن هم به دست حیوانات درّندهای که خودم بزرگشان کردهام. زن، سر بلند کرد و از پشت
چشمان خیسش امام حسن علیه السلام را دید که به آرامی از زیر درختان نخل میگذشت. چقدر لاغر اندام و ضعیف دیده میشد.
چادرش را برداشت و به دنبال آنها روانه شد. جرأت نزدیک شدن به آنها را نداشت. از مولایش خجالت میکشید. دلش
میخواست زمین، دهان باز میکرد و شوهرش را میبلعید. جلوی درب باغ وحش که رسیدند، ایستادند. مرد، از زیر شالش
کلید باغ وحش را بیرون کشید و به طرف قفس حیوانات درّنده حرکت کرد. امام علیه السلام به آرامی درون باغ وحش رفت بدون
آنکه وحشتی در وی دیده شود. زن، دستانش را روی سر گذاشت، چشمانش را بست. نباید میدید. از شدّت اضطراب بر زمین
افتاد … گوش کرد، صدایی نمیآمد. سر بلند کرد. چیزی را که میدید، باور نمیکرد. حیوانات وحشی و درّنده، گرداگرد
ابومحمّد ایستاده بودند و امام علیه السلام در وسط آنها مشغول به نماز بود. فریاد بلندی کشید: دیدی گفتم او مثل همه نیست!
سپس در حالی که اشک شادی از دیدگانش جاری بود، خطاب به امام حسن عسکری علیه السلام عرضه داشت: آقا! ما رو
ببخش.
برگرفته از کتاب دانستنی های امام حسن عسکری علیه السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *