سیره عملی و رفتاری

امام عسکری (ع) حضور در شهرهای دوردست

قطب راوندی از احمد بن احمد از جعفر بن شریف جرجانی روایت کرده است که: [ صفحه ۲۳۰] «گفت: رهسپار حج شدم و در سر من رأی خدمت ابومحمد عسکری علیه السلام رسیدم. یارانمان مقداری مال توسط من فرستاده بودند که خواستم از حضرت بپرسم آنها را به چه کسی تحویل دهم، اما قبل از این که این مطلب را بر امام عرض کنم، حضرت فرمود: اموالی را که با خود داری به مبارک، خادم من تحویل ده. وی میگوید: من اموال را تحویل دادم و از خدمت حضرت بیرون رفتم و عرض کردم: شیعیان شما در جرجان خدمت شما عرض سلام داشتهاند. حضرت فرمود: مگر پس از انجام حج نمیخواهی به شهرت برگردی؟ عرض کردم: آری. حضرت فرمود: تو از امروز مدت یکصد و هفتاد روز دیگر در روز جمعه سوم ماه ربیعالآخر وارد جرجان خواهی شد. به دوستان ما خبر بده که من در پایان همان روز نزدشان خواهم آمد. تو اینک با توفیق الهی رهسپار حج شو؛ زیرا خداوند تو و آنچه را با خود داری سلامت میدارد و نزد خانوادهات برخواهی گشت. خدای متعال به فرزندت، شریف، پسری عنایت میکند نام او را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذار و خداوند او را به حد بلوغ و کمال خواهد رساند و از علاقهمندان ما خواهد بود. عرض کردم: ای پسر رسول خدا، ابراهیم بن اسماعیل جرجانی – که از نعمتهای الهی بهرهی فراوانی دارد – از شیعیان شما است و به دوستدارانتان احسان و یاری زیادی میکند و هر ساله بیش از یکصد هزار درهم از اموال خود به آنان میدهد. حضرت فرمود: خداوند خدمات ارزندهی ابواسحاق ابراهیم بن اسماعیل را به شیعیان ما جزای خیر دهد و گناهانش را بیامرزد و بدو فرزندی سالم و پیرو آیین حق، عنایت فرماید. بدو بگو: حسن بن علی به شما پیام داده که نام پسرت را احمد بگذار. من از نزد حضرت مرخص شده و به حج رفتم و به لطف خداوند در آغاز روز جمعه ماه ربیع الآخر – همان گونه که امام علیه السلام فرمود – به سلامت وارد جرجان شدم. دوستان برای تبریک گفتن، به دیدار من آمدند. وعدهی دیدار امام با ایشان را به اطلاع آنان رساندم و گفتم: برای طرح مسائل مورد نیاز خود آماده شوید و همهی خواستههای خویش را مهیا سازید. ظهر فرا رسید و مردم نماز ظهر و عصر را به جا آوردند و همه در خانهی من گرد آمدند. به خدا سوگند، در حالتی از بیتوجهی بودیم که ناگهان ابومحمد علیه السلام به جمع ما پیوست. ابتدا آن حضرت بر ما سلام کرد و ما از او استقبال نموده و دست مبارکش را بوسه زدیم. سپس آن [ صفحه ۲۳۱] بزرگوار فرمود: من به جعفر بن شریف قول داده بودم که در پایان امروز نزد شما بیایم. نماز ظهر و عصر را در سر من رأی به جا آوردم و نزدتان آمدم تا با شما تجدید عهد و پیمانی کرده باشم. اینک نزد شما هستم. همهی خواستهها و نیازمندیهای خویش را مطرح کنید. نضر بن جابر، نخستین کسی بود که به طرح مسائل پرداخت و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، فرزندم جابر، چند ماه است که بینایی خود را از دست داده، اینک از خداوند بخواه تا بیناییاش را به او باز گرداند. حضرت فرمود: او را بیاور. وقتی جابر را آورد دست مبارک خویش را بر چشمان او کشید و او بینایی خود را باز یافت. سپس مردم یکی پس از دیگری خواستههای خود را مطرح کردند و حضرت به همهی خواستههای آنان پاسخ داد، تقاضای همهی آنها را برآورده ساخت و آنان را دعای خیر فرمود و همان روز بازگشت» [۴۴۷] .
برگرفته از کتاب با خورشید سامرا نوشته: محمد جواد الطبسى

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *