امامت و رهبری، حاکمان زمان

برخورد متوکل با امام دهم و خانواده اش

ستمگرترین خلیفهی عباسی تاب تحمل امام را نداشت. بر پایه آنچه چاپلوسان و متملقان از مدینه برایش گزارش دادند بر آن شد تا امام را به بهانهای به سامرا بکشاند تا از جانب او آسوده خاطر باشد. بدین جهت، نامهای محترمانه به حضرت مینویسد و آن بزرگوار [ صفحه ۷۶] را فرا میخواند که به سر من رای سفر کند و هیئتی را برای این کار مامور میکند. در این راستا است که امام با اکره و اجبار به سامرا میآید و این مسافرت زمینهای است تا خلیفهی وقت کاملا امام را زیر محاصرهی خویش داشته باشد [۱۰۸] متوکل امام را ناگزیر کرد تا برای همیشه در سامرا اقامت گزیند و مانع خروج آن امام همام از سامرا گردید. افزون بر این، جاسوسانی بر حضرت گمارد تا در خلوت و جلوت مراقب ایشان باشند. این خلیفهی دیو سیرت دستور داد تا دیدارهای شیعیان با امام علیهالسلام مراقبت شود و از رسیدن اموال شیعیان به حضرت جلوگیری میکرد؛ چرا که فکر میکرد اگر امام به پول و ثروت دست بیازد بر ضد حکومتش اقدام خواهد کرد. در این راستا امام را در محاصرهی شدید اقتصادی و مالی قرار داد که این مقال جای بحث آن نیست. خلیفه به جهت هراس از امام از هیچ کردار زشتی نسبت به ایشان دریغ نمیکرد تا جایی که بر اثر سعایت یکی از متملقان شبانه عاملان ترک خود را به منزل حضرت فرستاد. آنها بیرحمانه به منزلش یورش بردند و ایشان را در حال تلاوت قرآن یافتند. آنها امام را با همان حالت معنوی و روحانی وی را به نزد خلیفهی مست و غافل بردند در حالی که خلیفه جامی از شراب به حضرت تعارف کرد. حضرت با لحنی پرخاشآمیز گفت: به خدا سوگند هرگز شراب گوشت و خونم را آلوده نکرده است. آنگاه متوکل از حضرت درخواست کرد شعری برای او بخواند. امام از این کار امتناع ورزید ولی با اصرار زیاد خلیفه شروع به خواندن این اشعار زیبا کرد: باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم غلب الرجال فما اغنتهم القلل و استنزلوا بعد عز عن معاقلهم فادعوا حفرا یا بئس ما نزلوا مسکن گزیدند بر قلههای کوهها / در میان نگهبانانی که آنها را محافظت میکنند ولکن بلندی کوه سودی به آنها نبخشید / پس از عزت از جایگاهشان به زیر آورده شدند و در گورهایی سپرده شدند و در بد جایگاهی فرود آمدند. پس از خواندن این اشعار متوکل منقلب شد و نتوانست خود را نگه دارد و به سختی گریست. حاضران بر جان امام ترسیدند که خلیفه آسیبی به حضرت برساند. لیکن متوکل دستور داد جامها را از مجلس بردارند. سپس متوجه امام شد و گفت: ای ابوالحسن، آیا [ صفحه ۷۷] قرض داری. حضرت گفت: بلی چهار هزار درهم. او دستور داد بدهی حضرت را بپردازند و با احترام آن بزرگوار را به منزلش بازگرداندند.
برگرفته از کتاب زندگی امام حسن عسکری علیه السلام نوشته آقای علی اکبر جهانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *