امامت و رهبری، حاکمان زمان

خلفای معاصر امام عسکری متوکل

متوکل فرزند معتصم در سال ولادت امام حسن عسکری – علیهالسلام – [۴۹۸] یعنی سال ۲۳۲ ه به خلافت رسید [۴۹۹] و با به قدرت رسیدن او مصیبت آسمانی بیسابقهای مردم را فراگرفت. باد سوزانی در عراق وزیدن گرفت کشتزارهای کوفه، بغداد و بصره را خشک کرد. مسافران را کشت و پنجاه روز ادامه یافت. سپس به طرف همدان، موصل و سنجار آمد، مزارع را سوزاند، چهارپایان را هلاک کرد و مانع از رفت و آمد مردم در کوچه و بازار و فعالیت اقتصادی آنان [ صفحه ۲۳۸] گشت و خلقی عظیم را نابود کرد. [۵۰۰] شاید این مصیبت هشداری بود از آسمان به شومی حکومت و خلافت متوکل. هنگام بیعت با او عبیدالله بن طاهر چهارصد کنیز زیبا رو و تازه کار (آواز نیاموخته) از جمله «محبوبه» – که خلیفه، شیفته او گشت – به متوکل تقدیم کرد! [۵۰۱] در اینجا به برخی از جنبهها و روش او اشارهای گذرا میکنیم: صفات نفسانی: ویژگیها و گرایشهای روحی متوکل بدین قرار بود: ۱- میل به سرگرمی: متوکل زندگیش را صرف سرگرمی و لهو میکرد و کمترین گرایشی به جدیت نداشت و علاقه به شوخی و تفریح از خصلتهای ذاتی او بود. مورخان میگویند خلفای پیشین هیچ یک مسخرگی، هزل و سبکی را در مجلس خود وارد نکردند تا آنکه متوکل به خلافت رسید و همهی این کارها را ایجاد کرد و خواص او از او پیروی کردند. [۵۰۲] او دلقکانی وارد مجلس میکرد تا حرکات خندهدار کنند و به تقلید صدا و رفتار دیگران بپردازند و ادا درآورند. [۵۰۳] (این مطلب را بعدا پی میگیریم). ۲- گنداب گناه: یکی دیگر از خصوصیات آشکار خلیفه دلبستگی شدیدش به لذتها و شراب بود [۵۰۴] متوکل دو غلام به نامهای «بنان» و «زنام» داشت که در نوازندگی و خوانندگی ماهر بودند و هرگز از آنان جدا نمیشد و وقتی به شرابخواری میپرداخت که یکی از آن دو عود مینواخت و دیگری سرود میخواند. [۵۰۵] . [ صفحه ۲۳۹] اطرافیان نیز با اهدای کنیزکان نمکین و شرابهای کهنه که مورد علاقه خلیفه بودند به او نزدیک میشدند و در او نفوذ میکردند. فتح بن خاقان پس از بهبودی خلیفه از بیماری، کنیزی بسیار زیبا و جامی از طلا و سبویی شراب که مانند آن دیده نشده بود همراه با ابیات زیر به عنوان هدیه تقدیم او کرد!: «هنگامی که خلیفه از خوردن دارو بینیاز شد و سلامت و تندرستی خود را بازیافت او را دارویی جز نوشیدن جامی از این سبو و برداشتن پرده بکارت کنیز هدیه شدهی به او نیست. که این کار پس از آن داروها مفید است!». متوکل آن را پسندید و جالب یافت. یوحنا بن ماسویه، طبیب خاص خلیفه که حضور داشت گفت: «ای امیرالمومنین! به خدا قسم فتح از من به پزشکی داناتر است پس با گفتهاش مخالفت مکن!». [۵۰۶] . زنبارگی: متوکل شیفته فعالیت جنسی بود. مورخان گفتهاند که او پنج هزار کنیز مخصوص داشت و گفتهاند که با همه آنان نزدیکی کرده بود! بردهای میگفت: به خدا قسم میخورم، اگر متوکل کشته نمیشد از کثرت آمیزش زنده نمیماند و هلاک میشد. [۵۰۷] . شیفتگی به کنیزان: یکی دیگر از خصوصیات بارز متوکل دلبستگی به کنیزان نمکین و گفتگو با آنان بود. او را کنیزی بود «قبیحه» نام که دلباختهاش بود و در این باب به علی بن جهم گفت: بر قبیحه داخل شدم دیدم که نامم را با عنبر بر گونهاش نگاشته است. به [ صفحه ۲۴۰] خدا زیباتر از سیاهی عنبر بر سپیدی آن گونه ندیدهام. پس شعری در این مورد بگو. «محبوبه» یکی دیگر از کنیزان خلیفه که پشت پرده نشسته بود و این گفتگو را میشنید بالبداهه ابیات زیر را سرود: «جانم فدای نویسندهای باد که بر گونه خود با عنبر نام «جعفر» را نگاشته است. اگر با دست خود سطری بر گونه نوشت در قلبم سطرهایی از محبت بجا گذاشت چه کس حال مرا که مملوک بندهی خود هستم و هر چه نهان دارد یا عیان کند مطیع آن هستم در مییابد؟! ای آنکه در نهان آرزوی جعفر داری. خداوند شهد لب و دندانت را به او بنوشاند» [۵۰۸] . میگویند بر اثر عشق شدیدش به کنیزان بر «محبوبه» کنیز خود خشم گرفت و او را ترک کرد. لیکن در خواب دید که با او آشتی کرده است. لذا خادم را خواست و بدو گفت: به سوی محبوبه برو و خبر او را برایم بیاور. او نیز رفته ماجرا را گفت سپس نزد متوکل برگشت و گفت که محبوبه مشغول آواز خوانی است. خلیفه گفت: چگونه آواز میخواند. حال آنکه من بر او خشم گرفتهام. سپس به غلامش گفت: با من بیا تا آواز او را بشنویم. هر دو راه افتادند تا آنکه نزد کنیزک رسیدند که به ابیات زیر مترنم بود: «در کاخ میگردم لیکن کسی را نمییابم به شکایتم گوش دهد یا با من سخنی گوید. مثل اینکه گناهی مرتکب شدهام که هرگز توبهپذیر نیست و در بند آن هستم». [ صفحه ۲۴۱] «آیا کسی شفیع من نزد پادشاه میگردد؟ زیرا در خواب به دیدارم آمد و با من آشتی کرد. لیکن همینکه سپیده دمید به کناری رفت و به خشم خود بر من بازگشت». متوکل شاد گشت و همینکه محبوبه متوجه حضور او شد نزدش آمد و او را با خبر کرد که شب قبل خواب او را دیده که با یکدیگر آشتی کردهاند. پس صبح برخاسته و این شعر را سروده و بدان مترنم شده است. خلیفه به طرب درآمد و با او به شادخواری پرداخت و جوائز گران قیمتی به اطرافیان خود بخشید. [۵۰۹] . تجاهر به گناهان: متوکل بدون شرم از مردم آشکارا مرتکب معاصی میشد. روزی مشغول بازی نرد با فتح بن خاقان بود که برای ورود احمد بن دواد قاضی اجازه خواستند. فتح خواست تختهی نرد را بردارد لیکن متوکل او را بازداشت و گفت: «کاری را که از خدا پنهان نمیکنم از مردم نهان بدارم؟!» [۵۱۰] . او احترامی برای عظمت خداوندی قائل نبود و پردهدری میکرد. ندیمانش در حضورش شطرنج بازی میکردند. [۵۱۱] و اگر واقعا آن را نمیپسندید هرگز در برابرش دست به چنین کاری نمیزدند. پردهدری و تجاهر به فسق او در میان مردم شایع شده بود. روزی از همسرش «ریطه» دختر عنبس خواست تا حجاب [ صفحه ۲۴۲] را به کنار گذارد و چون غلامان گیسوانش را کوتاه کند لیکن او مخالفت کرد و بر اثر همین مخالفت متوکل او را طلاق داد [۵۱۲] این ماجرا زبانزد مردم گشت اما او توجهی بدان نداشت و اعتنایی به ایرادهایی که متوجه او میشد نمیکرد. خود بزرگ بینی: یکی دیگر از ویژگیهای متوکل تکبر، خودخواهی و خود بزرگ بینی او خصوصا پس از استحکام پایههای خلافت و در اختیار گرفتن زمام آن بود که طغیان کرد و به ناحق بر مردم بزرگی فروخت. [۵۱۳] یکی از نمونههای خودخواهی او تحقیر امیرالشعرای دربار «بحتری» بود که همه توان و خلاقیت ادبی خود را برای استوار کردن ارکان خلافت متوکل بکار گرفته بود. پاسخ این جان نثاری آن بود که متوکل از ابوالعنبس خواست بر او بتازد و شرف او را لکهدار کند. بحتری متواری شد و دنیا بر او تنگ گشت تا آنکه گفت: «دانش گم و ادب تباه شد» [۵۱۴] . دشمنی با علویان: دشمنی سخت و کینه شدید نسبت به اهلبیت عصمت و طهارت جان متوکل را فرسوده نموده بود و از خشم نسبت به آنان آتش گرفته خود را وقف ستم و شکنجه نسبت به آنان کرده بود علویان در زمان او مصائبی را متحمل شدند که در عهد هیچیک از خلفای ستمگر پیشین ندیده بودند. علویان را در محاصرهی اقتصادی قرار داد و رسما هر نوع احسان و نیکی در حق آنان را منع کرد و متخلفان را به سختی کیفر میداد [۵۱۵] مردم نیز از ترس کیفرهای طاغوت عباسی از هر نوع کمک و یاری به آنان خودداری میکردند. دنیا بر علویان تنگ و شرایط سخت گشت، فقر و تهیدستی آنان به حدی رسید [ صفحه ۲۴۳] که تنها پیراهنی در اختیار گروهی از زنان علوی بود و آنان به ترتیب آن را به تن کرده نماز میخواندند و سپس به دیگری میدادند و خود عریان پشت دستگاههای نخریسی مینشستند [۵۱۶] . در همان حال طاغوت عباسی میلیونها دینار خرج عیاشیهای شبانه خود میکرد و اموال بیحسابی به خنیاگران، دلقکان و مخنثان میبخشید. ولی فرزندان رسول خدا – صلی الله علیه و آله – را از دستیابی به ضروریات زندگی منع میکرد و تمام دستگاههای تبلیغاتی حکومت را برای کوبیدن و کاستن منزلت آنان بکار میگرفت. شاعران مزدوری چون مروان بن ابیالجنوب پلید و پست نیز در راستای این سیاست به هجو اهلبیت پرداخته و سفاکان خونخواری چون متوکل را بر آنان مقام مقدم میداشتند و در عوض، پاداشهای کلان از خلیفه دریافت میکردند! لیکن این همه تبلیغات و فشارهای سخت نه تنها مسلمانان را از اهلبیت روگردان نکرد بلکه آنان را بیشتر شیفته رهبران واقعی خود کرد و متوجه شدند که تنها امامان خواهان سعادت دین و دنیای مردم هستند و در جهت پیشرفت زندگی آنان میکوشند. لذا همگان یکدل و یک زبان به تقدیر و بزرگداشت آنان پرداختند و این خاندان را شایسته هرگونه قدردانی دانستند. فقط این خاندان این چنین در قلوب مردم نفوذ کردند و محبت آنان را جلب کردند و متوکل و دیگر دشمنان اهلبیت به زبالهدان تاریخ سپرده شدند و نامشان تنها برای تحقیر و خواری به زبان آورده شد و این عاقبت بدی است که خداوند ظالمین را به آن وعده داده است. کینه نسبت به امیرالمومنین: جان متوکل مملو از کینه و حقد نسبت به پیشوای حق و عدالت در اسلام امیرالمومنین – علیهالسلام – بود و این کینه را آشکارا و بیپروا نمایان میساخت. این طاغوت، مخنثی از اطرافیان و بوزینگان خود را [ صفحه ۲۴۴] انتخاب کرده بود که خود را به امیرالمومنین – که نفس و جان رسول الله بود و منزلهاش نزد او چون هارون برای موسی به شمار میرفت – مانند کرده و حرکات حضرت را تقلید میکرد. این رفتار شرمآور خون فرزند غیور و شجاع متوکل «منتصر» را به جوش آورد و این حرکت را محکوم کرد و یکی از اسباب کشتن پدرش همین رفتار شنیع بود. ویران کردن مرقد امام حسین – علیهالسلام -: رفت و آمد طبقات مختلف مردم بر سر قبر ریحانهی رسول خدا و آقای جوانان بهشت، امام حسین – علیهالسلام – و ازدحام آنان در آنجا بدون توجه به اختلافات گوناگون، قلب پر کین متوکل را آتش میزد زیرا در همان حال گورهای عباسیان به زبالهدانی بدل شده و جایگاه درندگان و ددان بود و از ستمگری آنان و خودکامگی نسبت به امور مسلمین حکایتها داشت. مورخان سبب اقدام متوکل بر ویران کردن مرقد سیدالشهدا – علیهالسلام – را چنین نقل کردهاند که: یکی از خنیاگران زن، کنیزان خود را قبل از آنکه متوکل به خلافت برسد نزد او میفرستاد تا هنگام شرابخواری برایش بخوانند هنگامی که به خلافت رسید پیکی سراغ آن زن فرستاد تا برایش خوانندهای روانه کند. لیکن بدو خبر دادند که از شهر خارج شده است. آن زن که به زیارت مرقد امام حسین رفته بود این خبر را دریافت و به سرعت خود را به بغداد رساند و یکی از کنیزان مورد علاقه متوکل را نزد او فرستاد خلیفه از او پرسید: کجا بودید؟ – همراه بانویمان به حج رفته بودیم. این سفر در ماه شعبان بود لذا متوکل متعجب شد و پرسید: – ماه شعبان کجا به حج رفته بودید؟!. – به سوی قبر حسین…. رگهای گردنش متورم شد و خون به چهرهاش دوید و با خشم دستور داد [ صفحه ۲۴۵] بانوی کنیزک را دستگیر و اموالش را مصادره کنند. سپس به کارگران فرمان داد قبر شریف امام را ویران کنند! لیکن کارگران مسلمان به شدت از این کار خودداری کردند و چنین جسارتی را روا ندانستند. پس به یهودیان و در راسشان «دیزج» اشاره کرد و آنان پاسخ مثبت دادند. ابنرومی در قصیده بیمانند خود در سوگ شهید جاودانه یحیی بن عمر به همین مطلب اشاره کرده میگوید: «به جنایات پیشین خود بسنده نکردید و قانع نشدید تا آنکه سگانتان از جمله «دیزج» و «بهیم» قبرهای آنان را ویران کردند». [۵۱۷] . یهودیان پلید در اجابت خواسته متوکل در سال ۲۳۷ ه قبر شریف امام و تمام بناهای اطراف آن را حدود دویست جریب ویران کردند و بر آنجا آب بستند! لیکن آب به گرد قبر حلقه زد و آنجا را فرانگرفت. لذا از آن پس «حائر» نامیده شد. از مرقد مبارک حضرت بوی خوشی که تا کنون کسی مانند آن را استشمام نکرده بود و در حقیقت نسیم عطرآگین رسالت اسلامی و شرف و کرامت بود برخاست. جواهری در شعری به این نکته چنین اشاره میکند: «خاک گورت را بوییدم که نسیمی وزید نسیم کرامت از بیابان خشک» [۵۱۸] . عربی از طایفهی بنی اسد پس از پاک شدن آثار قبر حضرت به زیارت قبر ایشان مشرف شد و شروع کرد به بوییدن قسمتهای مختلف خاک، گام به گام پیش میرفت و مشتی خاک برمیگرفت و میبویید تا آنکه به قبر امام برسد. هنگامی که به قبر رسیده بود مشتی خاک برداشت و آن را بویید متوجه شد که سرشار از عطر است پس گریست و امام را مخاطب ساخته عرض کرد: «تو چه [ صفحه ۲۴۶] خوشبویی و قبر و خاکت چه خوشبوست!» سپس این بیت را خواند: «میخواستند قبرش را از دوستش پنهان کنند لیکن بوی خوش قبر، راهنمای آن است» [۵۱۹] . طاغوت عباسی «متوکل» میخواست قبر سیدالشهدا را محو و اثرش را پاک و نامش را گم کند لیکن سرافکنده شد و تلاشش عبث گشت و آرامگاه سیدالشهدا همچنان در گذر ایام و روزگاران پایدار ماند و پناهگاهی شد برای دلسوختگان و مکانی شد که مورد تقدیس تمامی مردم از هر گروه و فرقه گشت. پناهندگان این آستان سر به میلیونها تن میزند یعنی حتی بیش از پناهندگان خانه خدا در مکه. جواهری میگوید: «فراتر از ترس از مرگ رفتی و قبرت به دور از هر هراسی است. روزگار بسیاری است که هر ساجد و راکعی را پناه میدهی» [۵۲۰] . این عمل ناشایست متوکل، موجب نفرت عمومی مسلمانان آن عصر گشت و در مجالس و محافل متوکل را مورد بدگویی و فحش قرار دادند و پس از نمازهای خود او را نفرین کردند و علیه او بر در و دیوار مساجد شعارها نوشتند. ابیات زیر – که آنها را از ابنسکیت [۵۲۱] یا بسامی [۵۲۲] و یا دیگری دانستهاند – زبانزد محافل گوناگون شده بود: «به خدا قسم اگر بنیامیه دختر زاده پیامبرشان را ظالمانه کشتند، برادرانشان نیز مانند آن را انجام دادهاند». «به جان تو این است قبر ویران شده او. از اینکه نتوانستند شریک آنان در [ صفحه ۲۴۷] کشتن او شوند افسوس خوردند، پس بدن خاک شدهی او را جستجو کردند» [۵۲۳] . دولتها دست به دست میشود، مملکتها فنا میگردد، لیکن حسین و یادش و قبرش همچون ستارهای تابان در دنیای اسلام میدرخشد و هیچکس نمیتواند در علو منزلت و مکانت والا با او برابری کند. امام حسین قلوب و عواطف مسلمانان را در اختیار گرفت و محبتش در اعماق وجود آنان ریشه دواند لیکن متوکل و هم پالگیش یزید جز لعنت، خشم و کیفر خدا نصیبی نبردند. امام حسن عسکری – علیهالسلام – در آستانه شکوفایی بودند که خبر اعمال قساوت آمیز طاغوت عباسی و ویران کردن قبر جد بزرگوارش امام حسین – علیهالسلام – و کیفرهای سخت دربارهی زائرین مرقد حضرت را شنیدند و قطعا این اخبار دل ایشان را به درد آورد و رنج واندوهی برایشان افزود. متوکل و امام هادی – علیهالسلام -: امام هادی – علیهالسلام – به سبب دانش گسترده، بردباری بسیار، ورع و تقوای شدید و استوار، بزرگ خاندان عترت و طهارت در زمان خود بود و امت اسلامی بر بزرگداشت، تقدیر و مقدم داشتنش بر دیگران اتفاق نظر داشتند. علاوه بر آن بخشی از مسلمانان، یعنی شیعه به امامت حضرت گردن نهاده بودند. همه اینها خاری بود در چشم متوکل، او نمیتوانست شخصیت درخشان حضرت را که از علویان یعنی دشمنانش بود در جامعه اسلامی ببیند و همه از فضائل او سخن بگویند و کرامات و توانایی علمی او نقل مجالس باشد. از طرف دیگر فرصت طلبان، مزدوران و کارگزاران حکومت به سعایت از امام پرداختند و پیاپی به متوکل گزارش میدادند که اموال فراوانی به سوی امام سرازیر میشود «او در صدد قیامی حکومت برانداز [ صفحه ۲۴۸] است و میخواهد طومار خلافت عباسیان را در هم بپیچد. او نیز رگهای گردنش متورم شد و خشمناکانه دستور داد اعمال قساوت آمیزی بر ضد امام انجام دهند از جمله: ۱- احضار امام به سامرا: متوکل دستور داد امام را به سامرا بیاورند لذا حضرت را با خانوادهاش بدان شهر آوردند و میان ایشان و متوکل گفتگوهایی رد و بدل شد که تفصیل آن را در کتاب دیگرمان «زندگانی تحلیلی امام هادی (ع)» آوردیم. ۲- اقامت اجباری: متوکل امام – علیهالسلام – را مجبور به اقامت در سامرا کرد و مانع خروج ایشان از آن شهر گردید. علاوه بر آن جاسوسان فراوانی بر حضرت گماشته بود تا تمام حرکات ایشان را کنترل کنند و بر ملاقات شیعیان با ایشان سختگیری کنند. ۳- محاصرهی اقتصادی: متوکل سلاله پاک نبوت و سرچشمه حکمت را در تنگنای شدید اقتصادی قرار داده بود و مانع رسیدن اموال شیعیان به حضرت میشد لیکن آنان با تحمل مشقات جانکاهی حقوق شرعیه را به امام میرساندند و توطئه دشمن را خنثی میکردند. یکی از راههای رساندن وجوه به حضرت آن بود که شیعیان خود را به صورت روغن فروشی در میآوردند و به بهانه فروش سبوی روغن به حضرت، اموال مخفی در آن را به ایشان تسلیم میکردند تا از چنگ حکومت در امان باشند. ۴- یورش شبانه: یکی از پستان و پلیدان، از حضرت نزد متوکل سعایت کرد و گفت: «نزد امام هادی – علیهالسلام – نامهها، اسلحه و اموالی است و از اینکه دست به قیامی مسلحانه بر ضد حکومت بزند ایمن نیستم!». [ صفحه ۲۴۹] متوکل هراسان شد و به گروهی از پلیس ترک خود دستور داد شبانه به خانهی امام بریزند و آنجا را به دقت بازرسی کنند و امام را به کاخ آورند. در پی اجرای دستور خلیفه خانه حضرت را ناگهانی محاصره کردند و گرد آن حلقه زدند و بر ایشان هجوم آوردند لیکن ایشان را در اتاقی دربسته دیدند که تنپوشی پشمین به تن دارد و بر شن و سنگ رو به قبله نشسته است [۵۲۴] و این آیه را تلاوت میکند: «ام حسب الذین اجترحوا السیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء ما یحکمون» [۵۲۵] . «آیا مجرمان پنداشتهاند زندگی و مرگ آنان را چون صالحان قرار خواهیم داد؟! چقدر نادرست قضاوت میکنند!». «ایشان را با همان حالت که بیانگر ساده زیستی انبیا و روحانیت رسولان الهی است به دربار نزد متوکل بردند که بر بساط باده نشسته، مست و خراب بود. طاغوت بیشرم جامی از شراب بر حضرت عرضه داشت. ایشان با لحنی خشماگین و فریاد مانند گفتند: «و الله ما خامر لحمی و دمی قط….، به خدا سوگند شراب هرگز گوشت و خونم را آلوده نکرده است…». متوکل گفت: برایم شعری بخوان. – «اشعار اندکی به خاطر دارم….». طاغوت عباسی به اصرار گفت: «ناگزیر باید شعری برایم بخوانی….». امام که چارهای از خواندن شعر نداشت با ابیات زیر، خوشی و شادمانی خلیفه را به اندوه و سوگ بدل کرد و مستی را از سر او پراند: [ صفحه ۲۵۰] «بر قلههای کوهها مسکن گرفتند و در میان نگهبانی مردان نیرومند بزیستند، لیکن بلندی کوه آنان را سودی نبخشید و پس از عزت از جایگاهشان به زیر آورده شدند و در گورهایی سپرده شدند که چه بد جایگاهی فرود آمدند». «پس از خاکسپاری ندا دهندهای فریاد کشید: کجا هستند سریرهای قدرت، تاجها و حلهها؟ کجا رفتند چهرههای برخوردار از نعمت که در پس پردهها و حجابها میزیستند؟». در این هنگام گورها آنان را رسوا کردند و چهرههایشان را عیان ساختند که کرمها بر آنها در حال حرکت بودند». «بسیار خوردند و نوشیدند و خود پس از خوردنهای زیاد، غذای کرمها شدند». «مدتها صرف ساختن خانههایی برای حفظ خود کردند لیکن خانهها و خانوادهها را واگذاشتند و رفتند». «چه زمان درازی به زراندوزی و گردآوری دارایی برخاستند اما همه را برای دشمنان گذاشتند و خود میدان را خالی کردند. خانههایشان تهی و غیر مسکونی شد و خودشان به سوی نتایج اعمالشان حرکت کردند» [۵۲۶] . متوکل رنگ باخت، سرش داغ شد، خودداری نتوانست و به تلخی [ صفحه ۲۵۱] گریست. حاضران مجلس بر امام هراسان شدند و ترسیدند که خلیفه آسیبی به ایشان برساند لیکن متوکل دستور داد جامها را از مجلس بردارند پس متوجه امام شد و عرض کرد: ای ابوالحسن! آیا وامداری؟. – «آری، چهار هزار دینار…». دستور داد بدهی حضرت را بپردازند و ایشان را با احترام و بدون کمترین گزندی به منزلشان رسانند. [۵۲۷] . این حرکت بیانگر جهاد امام و موضع پیکارگرانه تابناک ایشان در تمام مراحل و شرایط زندگی است. بدون هراس از طاغوت عباسی و بیسازش و مداهنه و یا نزدیکشدنی و قرب طلبی به پندگویی او پرداخت و آخرت را به یادش آورد و خط سیر آینده او را از ترک دنیا و گم شدن تن ناز پروردهاش در خاک ترسیم کرد. هنگامی که مرگ حاضر است دیگر کاری از دست لشکریان و گنجهای او ساخته نیست و بدن خلیفه باید خوراک کرمها و حشرات گردد. قطعا چنین پندهایی هرگز به گوش خلیفه که از آوازهای خوانندگان زن و مرد و آلات طرب پر بود نخورده بود. هنگامی مرگش فرارسید که میان جامهای شراب و گروههای خوانندگان مست افتاده بود. به هر حال مصائب امام هادی – علیهالسلام – و کینه کشیهای متوکل که با وجود تسلط ظاهری بر مردم و قبضه کرسی خلافت نتوانسته بود قلوب آنان را جذب خود کند و آنان همچنان شیفته امام هادی – علیهالسلام – بودند و از او تجلیل به عمل میآوردند لذا به انحاء مختلف حضرت را آزار میداد و خشم خود را آشکار میکرد قلب پاک امام حسن عسکری را به درد میآورد و ایشان را رنج میداد. در کتاب دیگرمان: «زندگانی تحلیلی امام هادی (ع)» به تفصیل از [ صفحه ۲۵۲] آنچه حضرت از دست متوکل کشیدند سخن گفتهایم، لذا آنها را تکرار نمیکنیم. هلاکت متوکل: متوکل بر اثر توطئه حساب شدهای که به وسیله پسرش منتصر، وصیف و بغای ترک طرح ریزی شده بود به هلاکت رسید. آنان شبانه همراه ترکان شمشیر به دست بر او – که با فتح بن خاقان به شرابخواری مشغول بود – تاختند و آنان را پارهپاره کردند تا حدی که گوشت آن دو از یکدیگر قابل شناختن نبود. مرگ هنگامی او را فرا گرفت که شکمش انباشته از شراب بود. بحتری طی ابیات زیر او را چنین سوگ گفت: «آری چنین است مرگ بزرگان میان چنگ و باده و نای. میان دو جام که به او همه چیز دادند: جام لذتهایش و جام مرگ. پیک مرگ تن او را با انواع درد و بیماری خوار نکرد». [۵۲۸] . خلفای پیشین را مرثیه میگفتند زیرا با رفتنشان عدالت و پیشرفت اجتماعی متوقف میشد و امت زیان میدید. اما متوکل را مرثیه میگویند که دیگر نیست تا از چنگ و باده برخوردار گردد!. به هر حال طومار زندگی متوکل در هم پیچیده شد و با مرگش، بیبند و باری و پردهدری و دیگر کارهایی که موجب فساد مردم میگردد وظلم را بر آنان حاکم میکند برچیده شد. یکی از نمونههای زندگی سراسر عیاشانهی او را مورخان این گونه نقل کردهاند: «روزی به ابوالعنبس – شاعر و دلقک دربار – گفت: از الاغت و مرگش و [ صفحه ۲۵۳] شعری که در خوابت برایت خواند برایم بگو. ابوالعنبس گفت: آری، ای امیرالمومنین! الاغم از قاضیان عاقلتر بود نه گناهی مرتکب شده بود و نه لغزشی داشت ناگهان بیمار شد و بر اثر آن مرد او را در خواب دیدم و گفتم: ای الاغم! آیا برایت آب خنک نمیکردم، آیا جو برایت پاک نمیکردم و آیا به خوبی تیمارت نمیکردم، پس چرا ناگهانی مردی و ماجرایت چیست؟ پاسخ داد: درست است، مطلب از این قرار است که در آن روزی که نزد فلان داروخانه ایستادی و با صاحب آن به سخن گفتن پرداختی، ماده الاغی زیبا بر من گذر کرد و مرا شیفته خود کرد پس عشق او سراسر وجودم را فراگرفت و از شدت علاقه و بر اثر فراق مردم. گفتم: ای خرم آیا در این باب شعری گفتهای؟ گفت: آری. و این شعر را برایم خواند: نزد در داروخانه، قلبم را ماده الاغی ربود، در آن روز با دندانهای زیبا و گونهی دلربایی چون گونه «شیفران» مرا بندهی خود کرد و هستیم را به باد داد. بر اثر این حادثه مردم و اگر زنده میماندم خواری، رنج و اندوهم زیاد میشد. گفتم: الاغم، «شیفران» چیست؟ پاسخ داد: نوع کمیابی از الاغ است. متوکل سرخوش شد و دستور داد خوانندگان و دلقکان آن روز شعر الاغ را بخوانند و خوشحالی آن روز او بیمانند گشت و در جایزهدادن به ابوالعنبس مبالغه کرد» [۵۲۹] . [ صفحه ۲۵۴] تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو! آیا چنین یاوه مردی باید سرنوشت مسلمانان را به دست بگیرد و بر آنان حکومت کند لیکن خداوندگار علم و حکمت و تقوا و صلاح، امام حسن عسکری – علیهالسلام – از صحنهی زعامت دور باشد؟!.
برگرفته از کتاب زندگانی امام حسن عسکری علیهالسلام نوشته آقای باقر شریف قرشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *