معجزات و کرامات

معجزات امام عسکری (ع) – شاگرد بختیشوع و خون گرفتن امام

اشاره
شیوهی تاریخنگاران قدیم و جدید این بوده و هست که در خصوص معجزات هر یک از امامان علیهم السلام باب ویژهای میگشوده و آنچه را با معجزات آنان ارتباط داشته در آن باب وارد میکردهاند. مثلاً قطب راوندی رحمه الله در کتاب خرایج ۴۰ مورد، سید بحرانی در مدینه المعاجز ۱۳۴ مورد، حر عاملی در اثبات الهداه ۱۳۶ مورد و مجلسی در بحار ۸۱ مورد از معجزات و فضایل و صفات برجستهی آن حضرت را ذکر کرده و برخی از معجزات را به صورت مکرر در فصلهایی عنوان کردهاند. ما در این فصل به مواردی از آنها بسنده کرده و بقیه را به دیگر فصلها موکول میکنیم. چرا که آنچه در این جا ذکر میشود اولاً ارتباط زیادی با موضوع بحث دارد و ثانیاً از آفت تکرار پرهیز کردهایم.
شاگرد بختیشوع و خون گرفتن امام
این ماجرا را قطب راوندی روایت کرده و گفته است: «از آن جمله است ماجرایی که برای طبیبی در ری به نام «مرعبدا» که بیش از یک صد سال از عمر او میگذشت، پیش آمده وی میگفت: من شاگرد بختیشوع، طبیب متوکل و برگزیدهی بختیشوع بودم. روزی حسن بن علی بن محمد بن الرضا علیه السلام شخصی را نزد او فرستاده بود تا یکی از نزدیکان (شاگردان) خود را برای خونگیری نزد او بفرستد. بختیشوع مرا انتخاب کرد و گفت: ابنالرضا کسی را از من خواسته تا وی را فصد کند. اکنون تو نزد وی برو و او به آنچه زیر آسمان وجود دارد آگاهترین [ صفحه ۱۱۷] فرد دوران ما است. مبادا در فرمانی که به تو میدهد، به او اعتراض نمایی. روانهی خانهی حضرت شدم. او مرا به اتاقی راهنمایی کرد و فرمود: این جا بمان تا تو را بخوانم. مرعبدا میگوید: زمانی که خدمت آن حضرت رسیدم وقت بسیار مناسبی برای خونگیری بود، ولی او مرا در وقتی غیر مناسب فراخواند و تشت بزرگی حاضر کرد و من رگ آرنج او را زدم. پیوسته خون خارج میشد تا این که تشت پر از خون شد. آنگاه به من فرمود: جریان خون را قطع کن و حضرت دستش را شست و آن را بست. و پس از آن دستور داد به اتاق باز گردم و مقدار معتنابهی غذای گرم و سرد برایم آوردند و تا عصر آن جا ماندم. مجدداً حضرت مرا فرا خواند و فرمود: جریان خون را رها ساز و آن تشت را طلبید. من جریان خون را آزاد کردم و تشت پر شد. او فرمود: آن را قطع کن. من نیز چنان کردم و حضرت دستش را بست و دستور داد به اتاق باز گردم. شب را آن جا خوابیدم. فردا صبح خورشید بر آمد، حضرت مرا طلبید و آن تشت را حاضر نمود و به من فرمود: جریان خون را آزاد کن و من این کار را کردم. [این بار] از دستش مایعی مانند شیر خارج شد و تشت پر شد. امام فرمود: آن را قطع کن و من چنین کردم. آنگاه حضرت دست خود را بست و به من مقداری جامه و پنجاه دینار عطا نمود و فرمود: اینها را بگیر و ما را معذور دار و برو. من آنها را گرفتم و عرض کردم: آیا فرمانی دارید انجام دهم؟ فرمود: آری، با آن کس که از دیر عاقول با تو همراه میشود، رفتاری پسندیده داشته باش. نزد بختیشوع بازگشتم، و ماجرا را برای وی باز گفتم. او گفت: حکما اتفاق نظر دارند که حداکثر هفت «أمناء» [۱۷۳] خون در بدن انسان وجود دارد، ولی آن گونه که تو گفتی اگر این مقدار از چشمهی آب هم برداشته شود، شگفتآور است و شگفتانگیزتر، شیری است که در آن وجود داشته است. لحظهای اندیشید، پس از آن ما سه شبانه روز کتابها را مطالعه نمودیم تا از چنین فصدی نام و نشانی در جهان بیابیم، ولی موفق نشدیم. سپس بختیشوع گفت: در دیر عاقول راهبی است که امروز در جهان مسیحیت کسی در علم طب به پای او نمیرسد. آنگاه ماجرا را در نامهای نوشت و به من داد تا به راهب برسانم. من نزد او رفتم و او را صدا زدم. وی از اتاق بالا به من نگریست و گفت: کیستی؟ گفتم: شاگرد بختیشوع. [ صفحه ۱۱۸] گفت: تو حامل نامهی او هستی؟ گفتم: آری. او کیسهای چرمین برایم پایین انداخت. من نامه را در آن گذاشتم و او کیسه را بالا برد و نامه را خواند و همان لحظه پایین آمده و گفت: تو همان شخصی هستی که آن مرد را فصد کردی؟ گفتم: آری. گفت: خوش به حال مادرت! و سوار بر استر شد و با هم راه افتادیم و پاسی از شب مانده بود که به سامرا رسیدیم. بدو گفتم: کجا میخواهی بروی خانهی استاد ما و یا خانهی آن مرد؟ گفت: خانهی آن مرد. قبل از اذان اول به در خانهی وی رفتیم. در باز شد، خادمی سیاه چهره بیرون آمد و گفت: کدام یک از شما راهب دیر عاقول است؟ گفت: فدایت شوم، من هستم. خادم او را به پیاده شدن فراخواند و به من گفت: استرها را نگاه دار. سپس دست او را گرفت و هر دو وارد خانه شدند. من آن جا ماندم و روز برآمد. در این هنگام راهب که لباس رهبانی را دور افکنده و لباسی سفید بر تن کرده و اسلام آورده بود، از منزل بیرون آمد و به من گفت: اکنون مرا به خانهی استادت ببر. به خانهی بختیشوع رفتیم و چون بختیشوع او را دید، به سویش دوید و گفت: چه چیز سبب شد که از دین و آیین خود دست برداشتی؟ گفت: مسیح را دیدم و به دست او مسلمان شدم. گفت: مسیح را دیدی؟ گفت: یا نظیر او را؛ زیرا این نحو خونگیری را در جهان جز حضرت مسیح انجام نداده است و این شخص در نشانهها و براهین، به مسیح میماند. او بازگشت و تا واپسین دم زندگی ملازم رکاب حضرت بود» [۱۷۴] .
برگرفته از کتاب با خورشید سامرا نوشته: محمد جواد الطبسى

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *